منو درگير خودت کن تا جهانم زيرو رو شه
تا سکوت هر شب با هجومت رو برو شه
بي هوا بدون مقصد سمت طوفان تو مي رم
منو درگير خودت کن تا که آرامش بگيرم
با خيال تو هنوزم مثل هر روز و هميشه
هر شب حافظه ي من پر تصوير تو مي شه
با من قريبگي نکن با من که درگير توام
چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام
با من قريبگي نکن با من که درگير توام
چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام من مات تصوير توام
تو همين جايي هميشه با تو شب شکل يه روياست
آخرين نقطه ي دنيا تو جهان من همين جاست
تو همين جايي و هر روز من به تنهاييم دچارم
منو نزدیک خودم کن تا تو رو يادم بيارم
با خيال تو هنوزم مثل هر روز و هميشه
هر شب حافظه ي من پر تصوير تو مي شه
با من قريبگي نکن با من که درگير توام
چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام
با من قريبگي نکن با من که درگير توام
چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام من مات تصوير توام
از اون به بعد تو شدی همه ی لحظه هام

کنج لبت بوسه ای چون قند گرفتم...
از قند لبت من مرض قند گرفتم

بوسه اختراع طبیعته برای
وقتی که کلام قادر به بیان احساسات نیست

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــدم
خونـم حـلال ولـي بـــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شـــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونـــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــد
تــــموم وســـعت دلـــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـودم
چــــــــراغ ره تـاريكـــيم
دوسـت ندارم چشماي مـــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تـــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو
در این زمانه هیچكس خودش نیست
كسی برای یك نفس خودش نیست
همین دمی كه رفت و بازدم شد
نفس ـ نفس، نفس ـ نفس خودش نیست
همین هوا كه عین عشق پاك است
گره كه خود با هوس خودش نیست
خدای ما اگر كه در خود ماست
كسی كه بیخداست، پس خودش نیست
دلی كه گرد خویش میتند تار،
اگرچه قدر یك مگس، خودش نیست
مگس، به هركجا، بهجز مگس نیست
ولی عقاب در قفس، خودش نیست
تو ای من، ای عقاب ِ بستهبالم
اگرچه بر تو راه ِ پیش و پس نیست
تو دستكم كمی شبیه خود باش
در این جهان كه هیچكس خودش نیست
تمام درد ِ ما همین خود ِ ماست
ای كسی كه مامور دفن من هستی :
به حرف من گوش كن......
دستم را از تابوت بيرون كن تا همه بفهمند آرزو داشتم و به آن نرسيدم.
چشمهايم را باز بگذار بفهمند كه چشم براه بودم و به آن نرسيدم .
قالب يخي به شكل صليب بر مزارم بگذاريد تا با اولين طلوع آب شود و به جاي عزيزي كه
دوستش دارم بر سر مزارم گريه كند .
ادامــه مـطـلـب
دختري از پسري پرسيد
دختري از پسري پرسيد : آيا من نيز چون ماه زيبايم ؟
پسر گفت : نه ، نيستي
دختر با نگاهي مضطرب پرسيد : آيا حاضري تکه اي از قلبت را تا ابد به من بدهي ؟
پسر خنديد و گفت : نه ، نميدهم
دختر با گريه پرسيد : آيا در هنگام جدايي گريه خواهي کرد ؟
پسر دوباره گفت : نه ، نميکنم
دختر با دلي شکسته از جا بلند شد در حالي که قطره هاي الماس اشک چشمانش را نوازش
ميکرد ، پسر اما دست دختر را گرفت ، در چشمانش خيره شد و گفت :
تو به انداره ي ماه زيبا نيستي بلکه بسيار زيباتر از آن هستي
من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه اي کوچک از آن را
و اگر از من جدا شوي من گريه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد.



